تبليغاتX
یک شاخه گل برای رضای خدا



























یک شاخه گل برای رضای خدا

دانلود تصویر اصلی

جگر سوخته

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 21:13 توسط یک شاخه گل| |

شهادت پاره تن آخرین فرستاده  خدا

 بر دوستداران اهل بیت امامت و طهارت تسلیت باد

دانلود تصویر اصلی

یا فاطمه الزهرا

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 22:41 توسط یک شاخه گل| |

حافظ کبیر ابوالقاسم عبیدالله بن عبدالله بن احمد معروف به حاکم حسکانی نیشابوری از علمای اهل سنت قرن پنجم در کتاب خود شواهدالتنزیل در باره مقام والای امیرالمومنین حضرت علی (ع) آورده است :

در پیشی گرفتن امام علی (ع) به تلاوت قرآن :

 

*- ابن عباس از قول عمربن خطاب نقل میکند که میگفت : آگاهترین ما به قضاوت و قاری ترین ما به قرآن علی بن ابیطالب (ع) است.

*-عبدالله بن مسعود گفت که عالم ترین اهل مدینه به فرائض و قاری ترین آنها علی بن ابیطالب است.

ونیز روایات دیگری را شبیه به همین مضامین از عبدالرحمن سلمی ، یحیی بن آدم ، علی بن ریاح و ... نقل کرده است.

عبدالرحمن سلمی ، یحیی بن آدم ، علی بن ریاح و ...

 

در پیشی گرفتن آن حضرت از دیگران در جمع آوری قرآن:

 

*- السدی از عبد خیر نقل میکند که وقتی علی بن ابیطالب (ع) وضعیت بد مردم را به هنگام وفات رسول خدا (ص) ملاحظه کرد ، سوگند خورد که عبا بر دوش نگیرد تا وقتی که قرآن را جمع آوری کند، پس در خانه اش نشست تا قرآن را جمع آوری کرد و آن نخستین مصحفی است قرآن در آن جمع آوری شده است .

*- محمدبن سیرین نقل میکند که : ... پس قرآن را مطابق نزول آن نوشت ، اگر آن کتاب را بدست می آوردم علم فراوانی بود.او در آن منسوخ را نوشته و پشت سر آن ناسخ را آورده است.

ونیز روایات دیگری را شبیه به همین مضامین از عکرمه ، یمان ،...نقل کرده است.

 

یگانگی او در شناخت قرآن و معانی آن و یگانگی او

 

*-ابوالطفیل صحابه پیامبر(ص) گفت : علی (ع) را دیدم در حالیکه خطبه میخواند و می گفت : از من بپرسید که سوگند به خدا از من چیزی که تا روز قیامت حادث میشود نمی پرسید مگر این که شما را از آن خبر میدهم و از من از کتاب خدا سوال کنید که سوگند به خدا آیه ای نیست مگر اینکه من میدانم که کجا نازل شده در شب نازل شده یا در روز، در بیابان نازل شده یا در کوه.

*-حسین بن علی (ع) ازآنحضرت نقل میکند که گفت : در عهد رسول الله هیچ وقت خواب بر من غلبه نکرد ، مگر اینکه دانستم که در این روز جبرئیل چه چیزی را از حلال و حرام یا سنت یا کتاب یا امر و یا نهی نازل کرده و در باره چه کسی نازل کرده است.

ونیز روایات دیگری را شبیه به همین مضامین از اشخاص زیر نقل کرذه است : انس بن مالک ، عبدالله بن عمر ، علقمة بن قیس، ابو عبدالرحمان سلمی ، زید بن علی ، ابو فاخته ، سلیمان احمسی ، عباد بن عبدالله ، سلیم بن قیس هلالی ، عامر شعبی ، عبدالملک بن سلیمان ، ابن شبرمه ، ابن عساکر ، ابن عبدالعزیز و ....

 

*- ابن عباس گفته است که :

برای علی بن ابیطالب هجده منقبت ( خصلت نیکو ) بود که اگر یکی از آنها برای کسی از این امت بود به وسیله آن نجات می یافت و دوازده منقبت برای او بود که هیچ یک از این امت آن را نداشت.

*- مجاهد بن جبر از بزرگان تابعین و مفسرین گفته است که :

برای علی هفتاد منقبت بود که هیچ یک از اصحاب پیامبر مانند آن را نداشت و آنان هیچ منقبتی نداشتند مگر اینکه علی (ع) با آنها شریک بود.

ونیز روایات دیگری را شبیه به همین مضامین از اشخاص زیر نقل کرده است :

عبدالله بن شداد ، سلیمان بن طرخان تیمی از زهاد تابعین،محمد بن معتمر ، ابوالطفیل صحایه پیامبر(ص) ، احمد بن احمد بغدادی پیشوای اهل حدیث ، حمدان الوراق ،عبدالله بن عبدالرحمان قاضی ری ، ابو عبدالرحمان غلام عایشه و عکرمه غلام ابن عباس.

 

*- ابن عباس از پیامبر اکرم (ص) نقل میکند که فرمود:همانا قرآن چهار قسمت است : یک چهارم آن در بارۀ ما اهل بیت و یک چهارم آن در باره دشمنان ما و یک چهارم آن حلال و حرام و یک چهارم آن واجبات و احکام است و همانا خداوند دربارۀ علی گزیده قرآن را نازل کرده است.

روایت فوق توسط اصبغ بن نباته و حبیب بن ابی ثابت وابن ابی شیبه و زرّ و... به طرق گوناگون نقل شده است.

*- حذیفة بن یمان گفت که در قرآن یا ایهالذین آمنو نازل نشده مگر اینکه چکیده و مغز آن برای علیّ بن ابیطالب است.

*- ابن عباس گفت : خداوند در قرآن ایه یاایهالذین آمنو  نازل نکرده مگر اینکه علی(ع) امیر آن و شریف آن بود و خدا اصحاب محمد (ص) را مورد عتاب قرار داده اما علی را جز با نیکی یاد نکرده است.

*- مجاهد گفت : هر چه در قرآن یا ایهالذین آمنو  آمده سابقه و فضیلت آن برای علی است.

 

**************

از هرکرانه تیر دعا کرده ام روان

باشد کزان میانه یکی کارگر شود

**************

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 19:21 توسط یک شاخه گل| |

هدیه یک شاخه گل به محبان اهل بیت

دانلود تصویر اصلی
 

هدیه به محبان اهل بیت

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 0:55 توسط یک شاخه گل| |

Mola.jpg

Ghadir.jpg

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 0:3 توسط یک شاخه گل| |

 

نص صریح بر امامت  حضرت  علی علیه السلام

در سال دهم هجرى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مدينه حركت و بمنظور اداى مناسك حج عازم مكه گرديد،تعداد مسلمين را كه در اين سفر همراه پيغمبر بودند مختلف نوشته‏اند ولى مسلما عده زيادى بالغ بر چند هزار نفر در ركاب پيغمبر بوده و در انجام مراسم اين حج كه به حجة الوداع مشهور است شركت داشتند.

نبى اكرم صلى الله عليه و آله پس از انجام مراسم حج و مراجعت از مكه بسوى مدينه روز هجدهم ذيحجه در سرزمينى بنام غدير خم توقف فرمودند زيرا امر مهمى از جانب خداوند به حضرتش وحى شده بود كه بايستى به عموم مردم آنرا ابلاغ نمايد و آن ولايت و خلافت على عليه السلام بود كه بنا به مفاد و مضمون آيه شريفه زير رسول خدا مأمور تبليغ آن بود:

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس.

 ( سوره مائده آيه .67)

اى پيغمبر آنچه را كه از جانب پروردگارت به تو نازل شده (بمردم) برسان و اگر (اين كار را) نكنى رسالت او را نرسانيده‏اى و (بيم مدار كه) خداوند ترا از (شر) مردم نگهميدارد .

.پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد همه حجاج در آنجا اجتماع نمايند و منتظر شدند تا عقب ماندگان برسند و جلو رفتگان نيز باز گردند.

مگر چه خبر است؟

هر كسى از ديگرى مى‏پرسيد چه شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را در اين گرماى طاقت فرسا و در وسط بيابان بى آب و علف نگهداشته و امر به تجمع فرموده است؟زمين بقدرى گرم و سوزان بود كه بعضى‏ها پاى خود را بدامن پيچيده و در سايه شترها نشسته بودند .بالاخره انتظار بپايان رسيد و پس از اجتماع حجاج رسول اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد از جهاز شتران منبرى ترتيب دادند و خود بالاى آن رفت كه در محل مرتفعى بايستد تا همه او را ببينند و صدايش را بشنوند و على عليه السلام را نيز طرف راست خود نگهداشت و پس از ايراد خطبه و توصيه درباره قرآن و عترت خود فرمود:

" ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا بلى، قال: من كنت مولاه فهذا على مولاه،اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله ".(1)

" آيا من به مؤمنين از خودشان اولى به تصرف نيستم؟ (اشاره به آيه شريفه النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم) عرض كردند بلى، فرمود من مولاى هر كه هستم اين على هم مولاى اوست، خدايا دوست او را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار هر كه او را نصرت كند كمكش كن و هر كه او را وا گذارد خوار و زبونش بدار".

و پس از آن دستور فرمود كه مسلمين دسته بدسته خدمت آن حضرت كه داخل خيمه‏اى در برابر خيمه پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته بود رسيده و مقام ولايت و جانشينى رسول خدا را باو تبريك گويند و بعنوان امارت بر او سلام كنند و اول كسى كه خدمت على عليه السلام رسيد و به او تبريك گفت عمر بن خطاب بود كه عرض كرد:

بخ بخ لك يا على اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة.

به به اى على امروز ديگر تو امير و فرمانرواى من و فرمانرواى هر مرد و زن مؤمنى شدى. (2)

و بدين ترتيب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به جانشينى خود منصوب نموده و دستور داد كه اين مطلب را حاضرين به غائبين برسانند.

حسان بن ثابت از حضرت رسول صلى الله عليه و آله اجازه خواست تا در مورد ولايت و امامت على عليه السلام و منصوب شدنش در غدير خم بجانشينى نبى اكرم صلى الله عليه و آله قصيده‏اى گويد و پس از كسب رخصت چنين گفت:

يناديهم يوم الغدير نبيهم‏  / بخم و اسمع بالنبى مناديا 

و قال فمن موليكم و وليكم؟  / فقالوا و لم يبدوا هناك التعاديا 

الهك مولانا و انت ولينا /و لن تجدن منا لك اليوم عاصيا 

فقال له قم يا على و اننى‏ /رضيتك من بعدى اماما و هاديا 

فمن كنت مولاه فهذا وليه‏ /فكونوا له انصار صدق مواليا 

هناك دعا اللهم و ال وليه‏ /و كن للذى عادى عليا معاديا .(3)

معنی : روز غدير خم مسلمين را پيغمبرشان صدا زد و با چه صداى رسائى ندا فرمود (كه همگى شنيدند) و فرمود فرمانروا و صاحب اختيار شما كيست؟همگى بدون اظهار اختلاف عرض كردند كه : خداى تو مولا و فرمانرواى ماست و تو صاحب اختيار مائى و امروز از ما هرگز مخالفت و نافرمانى براى خودت نمى‏يابى.پس به على فرمود يا على برخيزكه من ترا براى امامت و هدايت (مردم) بعد از خودم برگزيدم.

(آنگاه به مسلمين) فرمود :

هر كس را كه من به او مولا (اولى بتصرف) هستم اين على صاحب اختيار اوست پس شما براى او ياران و دوستان راستين بوده باشيد.

و آنجا دعا كرد كه خدايا دوستان او را دوست بدار و با كسى كه با على دشمنى كند دشمن باش.

رسول اكرم فرمود اى حسان تا ما را به زبانت يارى ميكنى هميشه مؤيد به روح القدس باشى.

ثبوت و تواتر اين خبر به حدى براى فريقين واضح است كه هيچگونه جاى انكار و ابهامى را براى كسى باقى نگذاشته است زيرا مورخين و مفسرين اهل سنت نيز در كتابهاى خود با مختصر اختلافى در الفاظ و كلمات نوشته‏اند كه آيه تبليغ (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك. ..الخ) در روز هيجدهم ذيحجه در غدير خم درباره على عليه السلام نازل شده و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ضمن ايراد خطبه فرموده است كه من كنت مولاه فعلى مولاه.(4)

ولى چون كلمه مولى معانى مختلفه دارد بعضى از آنان در اين مورد طفره رفته و گفته‏اند كه در اين حديث مولى بمعنى اولى بتصرف نيست بلكه بمعنى دوست و ناصر است يعنى آن حضرت فرمود من دوست هر كس هستم على نيز دوست اوست چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه پس از آنكه چند معنى براى كلمه مولى مينويسد ميگويد:

فيكون معنى الحديث من كنت ناصره او حميمه او صديقه فان عليا يكون كذلك .

(  فصول المهمه ص .28)

معنی : پس معنى حديث چنين باشد كه هر كسى كه من ناصر و خويشاوند و دوست‏او هستم على نيز (براى او) چنين است!

در پاسخ اين آقايان كه پرده تعصب ديده عقل و انديشه آنها را از مشاهده حقايق باز داشته است ابتداء معانى مختلفه‏اى كه در كتب لغت براى كلمه مولى قيد شده است ذيلا مينگاريم تا ببينيم كداميك از آنها منظور نظر رسول اكرم صلى الله عليه و آله بوده است.

معانی مختلف کلمه "مولی" :

كلمه مولى بمعنى اولى بتصرف و صاحب اختيار،بمعنى بنده، آزادشده،آزاد كننده،همسايه،هم پيمان و هم قسم،شريك،داماد،ابن عم،خويشاوند،نعمت پرورده،محب و ناصر آمده است.بعضى از اين معانى در قرآن كريم نيز بكار رفته است .

چنانكه در سوره دخان مولى بمعنى خويشاوند آمده است:

يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا.

و در سوره محمد صلى الله عليه و آله كلمه مولى بمعنى دوست بوده:

و ان الكافرين لا مولى لهم.

و در سوره نساء بمعنى هم عهد آمده چنانكه خداوند فرمايد:

و لكل جعلنا موالى.

و در سوره احزاب بمعنى آزاد كرده آمده است:

فان لم تعلموا آباءهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم (عتقائكم)

( وجوه قرآن ص .278)

از طرفى بعضى از اين معانى درباره پيغمبر اكرم صدق نميكند زيرا آنحضرت بنده و آزاد كرده و نعمت پرورده كسى نبود و با كسى نيز همقسم نشده بود برخى از آن كلمات هم احتياج به توصيه و سفارش نداشت بلكه گفتن آنها نوعى سخريه بشمار ميرفت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن شدت گرما وسط بيابان مردم را جمع كند و بگويد من پسر عموى هر كس هستم على هم پسر عموى اوست،يا من همسايه هر كه هستم على هم همسايه اوست و هكذا...

همچنين قرائن حال و مقام نيز بكار بردن كلمه مولى را بمعنى دوست و ناصر كه دستاويز اكثر رجال اهل سنت است اقتضاء نميكند زيرا مدلول و مفاد آيه تبليغ با آن شدت و تهديد كه ميفرمايد : اگر اين كار را بجا نياورى مثل اينكه وظائف رسالت را انجام نداده‏اى . این می رساند كه‏ مطلب خيلى مهمتر و بالاتر از اين حرفها است كه پيغمبر در آن بيابان گرم و سوزان توقف نموده و مردم را از پس و پيش جمع كند و بگويد من دوست و ناصر هر كه هستم على هم دوست و ناصر اوست، تازه اگر مقصودش اين بود در اين صورت به جای گفتن به مردم ، بايد به على ميگفت كه من محب و ناصر هر كه هستم تو هم محب و ناصر او باش ، و اگر منظور جلب دوستى مردم به سوى على بود در اين صورت هم بايد ميگفت : هر كه مرا دوست دارد على را هم دوست داشته باشد ولى اين سخنان از مضمون جمله: من كنت مولاه فهذا على مولاه بدست نمی آيد گذشته از اينها گفتن اين مطلب ترس و وحشتى نداشت تا خداوند اضافه كند كه من ترا از شر مردم (منافق) نگه ميدارم.

از طرفى تخصيص بلا مخصص كلمه مولى از ميان تمام معانى آن بمعنى محب و ناصر بدون وجود قرينه باطل و بر خلاف علم اصول است در نتيجه از تمام معانى مولى فقط (اولى بتصرف و صاحب اختيار) باقى ميماند و اين تخصيص عليرغم عقيده اهل سنت بلا مخصص نيست بلكه در اين مورد قرائن آشكارى وجود دارد كه ذيلا بدانها اشاره ميگردد.

اولا : عظمت و اهميت مطلب دليل اين ادعا است كه خداوند تعالى با تأكيد و تهديد ميفرمايد اگر اين امر را به مردم ابلاغ نكنى در واقع هيچگونه تبليغى از نظر رسالت نكرده‏اى و اين خطاب مؤكد ميرساند كه مضمون آيه درباره جعل حكمى از احكام شرعيه نبوده بلكه امرى است كه تالى تلو مقام رسالت است،در اينصورت بايد مولى به معنى ولايت و صاحب اختيار باشد تا همه مسلمين از آن آگاه گردند و بدانند كه چه كسى پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله مسند او را صاحب خواهد شد مخصوصا كه اين آيه در غدير خم نزديكى جحفه نازل شده است تا پيغمبر پيش از اينكه حجاج متفرق شوند آنرا به همه آنان ابلاغ كند زيرا پس از رسيدن به جحفه مسلمين از راههاى مختلف به وطن خود رهسپار مي شدند و ديگر اجتماع همه آنان در يك محل امكان پذير نمي شد و البته اين فرمان از چند روز پيش به پيغمبر صلى الله عليه و آله وحى شده بود ولى زمان دقيق ابلاغ آن تعيين نگرديده بود و چون آن حضرت مخالفت گروهى از مسلمين را با على عليه السلام به علت كشته شدن اقوام‏آنها در جنگها بدست وى ميدانست لذا از ابلاغ جانشينى او بيم داشت كه مردم زير بار چنين فرمانى نروند بدين جهت خداوند تعالى او را در غدير خم مأمور به توقف و ابلاغ جانشينى على عليه السلام نمود و براى اطمينان خاطر مبارك پيغمبر صلى الله عليه و آله اضافه فرمود كه :  مترس خدا ترا از شر مردم نگه ميدارد.

ثانيا : رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از اينكه بگويد: من كنت مولاه ، فرمود:

ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟يا ألست اولى بكم من انفسكم؟

آيا من بشما از خود شما اولى به تصرف نيستم؟همه گفتند بلى آنگاه فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه . قرينه‏اى كه به كلمه مولى معنى اولى بتصرف و صاحب اختيار ميدهد از جمله اول كاملا روشن است و سياق كلام ميرساند كه مقصود از مولى همان اولويت است كه پيغمبر نسبت به مسلمين داشته و چنين اولويتى را بعدا على عليه السلام خواهد داشت.

ثالثا : رسول اكرم صلى الله عليه و آله پس از ابلاغ دستور الهى در مورد جانشينى على عليه السلام به مسلمين فرمود:

سلموا عليه بامرة المؤمنين (5)

يعنى : به على عليه السلام بعنوان امارت مؤمنين سلام كنيد و چنانچه مقصود از مولى دوست و ناصر بود ميفرمود بعنوان دوستى سلام كنيد و سخن عمر نيز كه به على عليه السلام گفت مولاى من و مولاى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه شدى ولايت و امارت آنحضرت را ميرساند.

رابعا : علاوه بر كتب شيعه در اغلب كتب معتبر و مشهور تسنن نيز نوشته شده است كه پس از ابلاغ فرمان الهى و دعاى پيغمبر صلى الله عليه و آله كه عرض كرد :

اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله

خداوند اين آيه را نازل فرمود:

اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا.(6)

يعنى : امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما اتمام نمودم و پسنديدم كه دين شما اسلام باشد.

و مسلم است كه موجب اكمال دين و اتمام نعمت ولايت و امامت على عليه السلام است چنانكه پيغمبر فرمود:

الله اكبر!على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و ولاية على بن ابيطالب بعدى .(7)

معنی :  (الله اكبر بر كامل شدن دين و اتمام نعمت و رضاى پروردگار برسالت من و ولايت على پس از من.)

خامسا: پيش از آيه مزبور كه مربوط با كمال دين و اتمام نعمت است خداوند فرمايد:

اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون.

يعنى كفار و مشركين كه هميشه در انتظار از بين رفتن دين شما بودند امروز نا اميد شدند پس،از آنها نترسيد و از من بترسيد .

زيرا آنان چنين مى‏پنداشتند كه چون پيغمبر اولاد ذكور ندارد كه به جايش نشيند لذا پس از رحلت او دينش نيز از ميان خواهد رفت و كسى كه بتواند پس از او اين دين را رهبرى كند وجود نخواهد داشت ولى در آنروز كه على عليه السلام بفرمان خداى تعالى از جانب رسول خدا به جانشينى وى منصوب گرديد اين خيال و پندار مشركين باطل و تباه گرديد و دانستند كه اين دين دائمى و هميشگى است و اين آيه و دنباله آن كه مربوط به كمال دين و اتمام نعمت است آيه سوم سوره مائده بوده و با آيه تبليغ (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك...) كه آيه ۶۷ همان سوره است بنحوى با هم ارتباط دارند و از اينجا نتيجه ميگيريم كه مقصود از مولى در كلام پيغمبر صلى الله عليه و آله ولايت و جانشينى على‏عليه السلام بود نه بمعنى محب و ناصر. (8)

سادسا: از تمام معانى مختلفه كه براى كلمه مولى دلالت دارند فقط (اولى بتصرف) معنى حقيقى آنست و معانى ديگر از فروع اين معنى بوده و مجاز ميباشند كه نيازمند باضافه قيد ديگر و محتاج به قرينه‏اند و از نظر علم اصول حقيقت مقدم بر مجاز ميباشد بنا بر اين كلمه مولا در اين حديث بمعنى صاحب اختيار و اولى بتصرف است.

سابعا: چنانكه قبلا اشاره گرديد پس از انجام اين مراسم حسان بن ثابت قصيده‏اى سرود و معنى مولى را كاملا حلاجى نموده و توضيح داد كه بعدها جاى اشكال و ايراد براى مغرضين باقى نماند آنجا كه گويد:

فقال له قم يا على و اننى‏ / رضيتك من بعدى اماما و هاديا

در اين بيت از قول پيغمبر ميگويد كه فرمود:

 يا على برخيز كه من پسنديدم ترا بعد از خود (براى امت) امام و هدايت كننده باشى.

اگر مولا بمعنى دوست و ناصر بود پيغمبر به حسان اعتراض ميكرد و ميفرمود من كى گفتم على امام و هادى است گفتم على دوست و ناصر است ولى مى‏بينيم رسول اكرم صلى الله عليه و آله نه تنها اعتراض نكرد بلكه فرمود هميشه مؤيد بروح القدس باشى و قصيده حسان و اشعار ديگران كه در اين مورد سروده‏اند در كتب معتبر اهل سنت قيد شده است.

بعضى از علماء اهل سنت كه در بن بست گير كرده و تا حدى منصف بوده‏اند ناچار به اهميت مطلب اقرار نموده و صريحا اعتراف كرده‏اند كه در آن روز پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله على را به ولايت و جانشينى خود منصوب نمود چنانكه سبط ابن جوزى در تذكره پس از شرح معانى كلمه مولى و انتخاب معناى اولى بتصرف به قرينه ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم مينويسد:

و هذا نص صريح فى اثبات امامته و قبول طاعته.(9)

معنی : و اين خود نص صريح در اثبات امامت على و قبول طاعت او ميباشد.

*****

پی نوشتها :

1- ( بحار الانوار جلد 37 ص 123 نقل از معانى الاخبارـ مناقب ابن مغازلى ص 24ـ شواهد التنزيل جلد 1 ص 190ـ فصول المهمه ص 27 و ساير كتب فريقين)

2- ( ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل 50ـالغدير جلد 1 ص 4 و 156ـمناقب ابن مغازلى ص 19 و كتب ديگر. )

3- ( روضة الواعظين جلد 1 ص 103ـاحتجاج طبرسى جلد 1 ص 161ـارشاد مفيد و كتب ديگر)

4-( فصول المهمه ابن صباغ ص 25ـشواهد التنزيل جلد 1 ص 190ـمناقب ابن مغازلى ص 16ـ27ـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص 362ـذخائر العقبى ص 67ـينابيع المودة ص 37ـتفسير كبير فخر رازى و تفاسير و كتب ديگر)

5-( بحار الانوار جلد 37 ص 119 نقل از تفسير قمى ص 277ـارشاد مفيد و كتب ديگر)

6- ( شواهد التنزيل جلد 1 ص 193ـمناقب ابن مغازلى شافعىـالغدير جلد 1)

7- ( بحار الانوار جلد 37 ص 156ـشواهد التنزيل جلد 1 ص .157)

8- ( براى توضيح بيشتر بجلد 5 تفسير الميزان مراجعه شود. )

9- ( تذكره ابن جوزى چاپ قديم باب دوم ص .20)

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 1:0 توسط یک شاخه گل| |

احتجاج على عليه السلام با ابوبكر.

مرحوم طبرسى احتجاج على عليه السلام را با ابوبكر در كتاب احتجاج خود نقل كرده و ما ذيلا به خلاصه آن اشاره مينمائيم.

پس از آنكه امر خلافت به ابوبكر واگذار شد و مردم با او بيعت كردند براى اينكه در برابر على عليه السلام بر اين كار خود عذرى بتراشد آن حضرت را ملاقات كرد و گفت يا ابالحسن بخدا سوگند مرا در اين امر ميل و رغبتى و حرص و طمعى نبود و نه خود را بدين كار از ديگران ترجيح ميدادم!

على عليه السلام فرمود در اينصورت چه چيزى ترا بدين كار وادار كرد؟
ابوبكر گفت حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود امت مرا خداوند به گمراهى جمع نميكند و چون ديدم مردم اجماع نموده‏اند من هم از قول پيغمبر صلى الله عليه و آله پيروى كردم و اگر ميدانستم كسى تخلف ميكند قبول اين امر نميكردم!
على عليه السلام فرمود اينكه گفتى پيغمبر فرموده است خداوند امت مرا به گمراهى جمع نكند آيا من نيز از اين امت بودم يا خير؟ (1)

ابوبکر گفت : بلى. فرمود همچنين گروه ديگرى كه از خلافت تو امتناع داشتند مانند سلمان و عمار و ابوذر و مقداد و سعد بن عباده و جمعى از انصار كه با او بودند آيا از امت بودند يا نه؟ عرض كرد بلى همه آنها از امتند.

على عليه السلام فرمود پس چگونه حديث پيغمبر را دليل خلافت خود ميدانى در حاليكه اينها با خلافت تو مخالف بودند؟

ابوبكر گفت من از مخالفت آنها خبر نداشتم مگر پس از خاتمه كار و ترسيدم كه اگر خود را كنار بكشم مردم از دين برگردند!

على عليه السلام فرمود به من بگو ببينم كسى كه متصدى چنين امرى ميشود چه‏خصوصياتى بايد داشته باشد؟

ابوبكر گفت: خير خواهى و وفا و عدم چاپلوسى و نيك سيرتى و آشكار كردن عدالت و علم به كتاب و سنت و داشتن زهد در دنيا و بی رغبتى نسبت به آن و ستاندن حق مظلوم از ظالم و سبقت (در اسلام) و قرابت (با پيغمبر صلى الله عليه و آله) .

·        فرمود: ترا بخدا اى ابوبكر اين صفاتى را كه گفتى آيا در وجود خود مى‏بينى يا در وجود من؟

·        ابوبكر گفت بلكه در وجود تو يا ابا الحسن!

·        فرمود: آيا دعوت رسول خدا را من اول اجابت كردم يا تو؟عرض كرد بلكه تو.

·        فرمود : آيا سوره برائت را من به مشركين ابلاغ كردم يا تو؟عرض كرد البته تو.
فرمود آيا در موقع هجرت رسول خدا من جان خود را سپر آنحضرت كردم يا تو؟عرض كرد البته تو.

·        فرمود: آيا در غدير خم بنا بحديث پيغمبر صلى الله عليه و آله من مولاى تو و كليه مسلمين شدم يا تو؟عرض كرد بلكه تو.

·        فرمود آيا در آيه زكوة (انما وليكم الله...) ولايتى كه با ولايت خدا و رسولش آمده براى من است يا براى تو؟عرض كرد البته براى تو.

·        فرمود آيا حديث منزلت از پيغمبر و مثلى كه از هارون به موسى زده شده است درباره من بوده يا درباره تو؟ابوبكر گفت بلكه درباره تو.

·        فرمود: آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز مباهله مرا با اهل و فرزندم براى مباهله مشركين (نصارا) برد يا ترا با اهل و فرزندانت؟عرض كرد بلكه شما را .

·        فرمود آيا آيه تطهير در مورد من و اهل بيتم نازل شده يا درباره تو و اهل بيت تو.
ابوبكر گفت البته براى تو و اهل بيت تو.

·        فرمود آيا در روز كساء من و اهل و فرزندم مورد دعاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم يا تو؟عرض كرد بلكه تو و اهل و فرزندت.

·        فرمود آيا (در سوره هل اتى) صاحب آيه : " يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا " منم يا تو؟ ابوبكر گفت البته تو.

·        فرمود: آيا توئى آنكسى كه در روز احد او را از آسمان جوانمرد خواندند يا من؟عرض كرد بلكه تو. (اشاره به لا فتی الا علی ....)

·        فرمود آيا توئى آنكه در روز خيبر رسول خدا پرچمش را بدست او داد و خداوند بوسيله او (قلعه‏هاى خيبر را) گشود يا من؟عرض كرد البته تو.

·        فرمود آيا تو بودى كه از رسول خدا و مسلمين با كشتن عمرو بن عبدود غم را زدودى يا من؟عرض كرد بلكه تو.

·        فرمود آيا آنكسى كه رسول خدا او را براى تزويج دخترش فاطمه برگزيد و فرمود خدا او را در آسمان براى تو تزويج كرده است منم يا تو؟ابوبكر گفت بلكه تو.

·        فرمود: آيا منم پدر حسن و حسين دو نواده و ريحانه پيغمبر آنجا كه فرمود آندو سيد جوانان اهل بهشتند و پدرشان بهتر از آنها است يا تو؟عرض كرد بلكه تو.

·        فرمود آيا برادر تست كه در بهشت بوسيله دو بال با فرشتگان پرواز ميكند (جعفر طيار) يا برادر من؟عرض كرد برادر تو.

·        فرمود آيا منم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به علم قضا و فصل الخطاب دلالت نمود و فرمود على اقضاكم يا تو؟ ابوبكر گفت بلكه تو.

·        فرمود آيا منم آنكسى كه رسول خدا به اصحابش دستور فرمود بعنوان امارت مومنين به او سلام دهند يا تو؟ ابوبكر گفت البته تو.

·        فرمود آيا از نظر قرابت برسول خدا صلى الله عليه و آله من سبقت دارم يا تو؟عرض كرد البته تو.

·        فرمود: آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله براى شكستن بتهاى ‏طاق كعبه ترا روى دوش خود قرار داد يا مرا؟عرض كرد بلكه ترا.

·        فرمود آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره تو فرمود كه تو در دنيا و آخرت صاحب لواى من هستى يا درباره من؟عرض كرد بلكه درباره تو.

·        فرمود آيا پيغمبر موقع مسدود كردن درب خانة جميع اهل بيت خود و اصحابش به مسجد ، در خانه ترا باز گذاشت يا در خانه مرا؟ ابوبكر گفت بلكه در خانه ترا.

على عليه السلام پيوسته از مناقب و فضائل خود كه خدا و رسولش آنها را مختص آن حضرت قرار داده بودند سخن می گفت و ابوبكر تصديق ميكرد،آنگاه فرمود پس چه چيز ترا فريب داده كه اين مقام را تصاحب نموده‏اى؟ ابوبكر گريه كرد و گفت يا ابا الحسن راست فرمودى امروز را به من مهلت بده تا در اين ‏باره بينديشم،آنگاه از نزد آن حضرت بيرون آمد و با كسى صحبت نكرد شب كه فرا رسيد خوابيد و رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديد و چون بدانجناب سلام كرد پيغمبر روى خود را از او برگردانيد ابوبكر عرض كرد يا رسول الله آيا دستورى فرموده‏اى كه من بجا نياورده‏ام؟ فرمود با كسى كه خدا و رسولش او را دوست دارند دشمنى كرده‏اى حق را به اهلش بازگردان،ابوبكر پرسيد كيست اهل آن؟ فرمود آنكه ترا عتاب كرد على عليه السلام . ابوبكر گفت به او باز گردانيدم يا رسول الله و ديگر آنحضرت را نديد.
صبح زود خدمت على عليه السلام آمد و عرض كرد يا ابا الحسن دستت را باز كن تا با تو بيعت كنم و آنچه در خواب ديده بود بدانحضرت نقل نمود،على عليه السلام دست خود را گشود و ابوبكر دست خود را به آن كشيد و بيعت نمود و گفت می روم مسجد و مردم را از آنچه در خواب ديده‏ام و از سخنانى كه بين من و تو گذشته آگاه ميگردانم و خود را از اين مقام كنار كشيده و آنرا بتو تسليم ميكنم!

على عليه السلام فرمود بلى (بسيار خوب) .

چون ابوبكر از نزد آنحضرت بيرون آمد در حاليكه رنگش دگرگون شده و خود را سرزنش ميكرد با عمر كه دنبال وى در كوچه می گشت مصادف شد،عمر پرسيد چه شده است اى خليفه پيغمبر؟ ابوبكر ماجرا را تعريف كرد،عمر گفت ترا بخدا اى خليفه رسول الله گول سحر بنى‏هاشم !! را نخورى و به آنها وثوق نداشته باشى اين اولین سحر آنها نيست (از اين كارها زياد ميكنند) و عمر آنقدر از اين حرفها زد كه ابوبكر را از تصميمى كه گرفته بود منصرف نمود و مجددا او را بامر خلافت راغب گردانيد (2) .

پى‏نوشتها:

(1) بايد بدين مطلب توجه داشت كه احتجاج حضرت امير عليه السلام با ابوبكر بمنطق جدل بوده يعنى روى اصل مسلماتى كه مورد قبول طرف مخالف بوده و در عين حال موجب محكوميت او ميگردد و الا شورا و اجماع بفرض محال و لو اجماع حقيقى باشد صلاحيت اين كار را ندارد و جانشين پيغمبر را خداوند تعيين ميكند همچنانكه خود پيغمبر را خدا مبعوث ميكند.
(2) الاحتجاج جلد 1 ص 157ـ .184

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:53 توسط یک شاخه گل| |

خلافت ابوبكر

اما و الله لقد تقمصها ابن ابى قحافة و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى،ينحدر عنى السيل و لا يرقى الى الطير. (نهج البلاغه خطبه شقشقيه)

على عليه السلام هنوز از غسل و تكفين جسد مطهر پيغمبر اكرم فارغ نشده بود كه كسى وارد شد و گفت يا على عجله كن كه مسلمين در سقيفه بنى ساعده جمع شده و مشغول انتخاب خليفه هستند.على عليه السلام فرمود سبحان الله!اين جماعت چگونه مسلمان ميباشند كه هنوز جنازه پيغمبر دفن نشده در فكر رياست و حب جاه هستند؟هنوز على عليه السلام سخن خود را تمام نكرده بود كه شخص ديگرى رسيد و گفت امر خلافت خاتمه يافت،ابتداء كار مهاجر و انصار به نزاع كشيد و بالاخره كار خلافت بر ابوبكر قرار گرفت و جز معدودى از طايفه خزرج تمام مردم با وى بيعت كردند.

على عليه السلام فرمود: دليل انصار بر حقانيت خود چه بود؟عرض كرد چون نبوت در خاندان قريش بود آنها نيز مدعى بودند كه امامت هم بايد از آن انصار باشد ضمنا خدمات و فداكاريهاى خود را در مورد حمايت از پيغمبر و ساير مهاجرين حجت ميدانستند.

على عليه السلام فرمود چرا مهاجرين نتوانستند جواب قانع کننده ای به انصار بدهند؟ جواب قانع كننده انصار چگونه است؟ مگر انصار فراموش كردند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله دفعات زياد مهاجرين را خطاب كرده و ميفرمود كه انصار را عزيز بداريد و از بدان آنها در گذريد،اين فرمايش پيغمبر دليل اينست كه انصار را به مهاجرين سپرده است و اگر آنها شايسته خلافت بودند مورد وصيت قرار نميگرفتند بلكه پيغمبر مهاجرين را بآنها توصيه ميفرمود.

آنگاه فرمود: مهاجرين به چه نحو استدلال كردند؟

عرض كرد سخن بسيار گفتند و خلاصه كلام آنها اين بود كه ما از شجره رسول خدائيم و بكار خلافت از انصار نزديكتريم.

على عليه السلام فرمود: چرا مهاجرين روى حرف خودشان ثابت نيستند اگر آنها از شجره رسول خدايند من ثمره آن شجره هستم ، چنانچه نزديكى به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دليل خلافت باشد من كه از هر جهت به پيغمبر از همه نزديكترم.

علاوه بر آيات قرآن و اخبار و احاديث نبوى در مورد خلافت على عليه السلام همين فرمايش خود او براى پاسخ دادن به استدلالات مهاجرين و انصار كه در سقيفه جمع شده بودند كافى بنظر ميرسد به هر تقدير هنوز جنازه پيغمبر صلى الله عليه و آله به خاك سپرده نشده بود كه ابوبكر خليفه شد ولى در باطن خلافت وى هنوز تثبيت نشده بود زيرا گروهى از انصار و ديگران مخصوصا بنى‏هاشم با او بيعت نكرده بودند،عمر به ابوبكر گفت خوبست عباس بن عبد المطلب را كه عموی پيغمبر و بزرگ بنى‏هاشم است ملاقات كرده و او را به وعده تطميع كنى تا بسوى تو متمايل شود و از على عليه السلام جدا گردد،ابوبكر فورا عباس را ملاقات نمود و مكنونات خاطر خود را عرضه نمود ولى عباس پاسخ محكمى داد و گفت: اگر وجود پيغمبر موجب خلافت تو شده و تو خود را به ان حضرت منسوب كرده‏اى در اينصورت حق ما را برده‏اى زيرا پيغمبرصلى الله عليه و آله از ماست و ما به او از همه نزديكتريم و اگر بوسيله مسلمين خليفه شده‏اى ما كه جزو مسلمين بوده و مقدم بر همه آنها هستيم چنين اجازه‏اى به تو نداده‏ايم و آنچه را كه به من وعده ميدهى اگر از مال ما است تو چرا آن را تملك كرده‏اى و اگر از مال خودت است بهتر كه ندهى و ما را بدان نيازى نيست و اگر مال مؤمنين است تو چنین حقى را در اموال مردم ندارى.

على عليه السلام بر تمام اين صحنه سازى‏ها بصير و آگاه بود و علل وقوع قضايا را بخوبى ميدانست و مي ديد كه اصحاب سقيفه مردم ساده‏لوح را چنين فريفته‏اند كه گوششان براى شنيدن حرف حق آماده نمى‏باشد و براى اينكه اين مطلب را به بنى‏هاشم و اصحاب خود روشن كند به اتفاق فاطمه و حسنين عليهم السلام پشت خانه‏هاى مردم رفته و آنها را براى بيعت خود دعوت نمود ولى جز چند نفر معدود كسى دعوت او را پاسخ نگفت (1) .

اغلب مورخين نوشته‏اند كه على عليه السلام سه شب متوالى بر منازل مسلمين عبور فرموده و آنها را به بيعت خود دعوت كرد و حقوق خود را بر آنها شمرده و اتمام حجت نمود ولى اغلب روى از وى برتافتند و چون آنحضرت پاسخ مثبتى از آنها نشنيد به كنج منزل خود پناه برد.

از طرف ديگر عمر دائما به ابوبكر ميگفت: تا از على بيعت نگيرى پايه‏هاى تخت خلافت تو مستقر و ثابت نمی باشد بنابراين مصلحت اين است كه او را احضار نمائى و از وى بيعت بگيرى تا ساير بنى‏هاشم نيز به پيروى از على به تو بيعت نمايند.

ابوبكر دستور داد خالد بن وليد باتفاق چند نفر از جمله عبد الرحمن بن عوف و خود عمر به سراى على عليه السلام شتافته و درب را كوبيدند و آواز دادند كه براى جلب آن حضرت به منظور بيعت با ابوبكر آمده‏اند،على عليه السلام قبول نكرد و خالد و همراهانش را از ورود به منزل ممانعت فرمود.

خالد بن وليد همراهانش را دستور داد كه به زور وارد منزل شوند آنها نيزنيمى از درب را كندند و به زور وارد منزل شدند (2) .

در اينموقع زبير بن عوام كه در خدمت على عليه السلام بود با شمشير كشيده آنها را تهديد نمود ولى دو نفر از پشت سر زبير را گرفته و سايرين نيز دور على عليه السلام را احاطه نمودند و در حاليكه بازوان او را بسته بودند كشان كشان پيش ابوبكر بردند،چون آنحضرت پيش ابوبكر رسيد فرمود اى پسر ابو قحافه اين چه دستورى است داده‏اى كه مرا به اين ترتيب به اينجا آورند و با خاندان پيغمبر اينگونه رفتار كنند مگر دستورات آن بزرگوار را فراموش كرده‏اى؟

پيش از اينكه ابوبكر پاسخ گويد عمر گفت ترا به اينجا آورديم كه با خليفه رسول خدا بيعت كنى!

على عليه السلام فرمود اگر با منطق و استدلال سخن بگوئيد بهتر است پس اول بمن بگوئيد كه رمز موفقيت و غلبه شما به گروه انصار در سقيفه چه بوده و به چه منطقى آنها را قانع و مجاب كرديد؟عمر گفت بدليل برترى قريش بر ساير قبائل عرب و به علت امتياز مهاجرين بر انصار و از همه مهمتر به جهت قرابت و نزديكى كه به شخص پيغمبر صلى الله عليه و آله داريم.

على عليه السلام فرمود من هم با همين منطق كه شما سخن گفتيد رفتار ميكنم و به زبان خود شما سخن ميگويم و با اينكه دلائل ديگرى نيز دارم،اگر شما به علت قرابت و نزديكى برسول خدا صلى الله عليه و آله بر انصار سبقت جستيد و اگر ملاك خلافت خويشاوندى و نزديكى پيغمبر صلى الله عليه و آله است پس همه ميدانند كه من از تمام عرب به پيغمبر نزديكترم زيرا پسر عمو و داماد او و پدر دو فرزندش ميباشم.

عمر كه ياراى جوابگوئى در برابر اين منطق نداشت گفت هرگز از تو دست بر نميداريم تا بيعت كنى!

على عليه السلام فرمود خوب با يكديگر ساخته‏ايد امروز تو براى او كار ميكنى كه او (خلافت را) به تو برگرداند به خدا سوگند سخن ترا قبول نميكنم و با او بيعت نمى‏نمايم زيرا او بايد با من بيعت كند سپس روى خود را متوجه مردم نمود و فرمود اى گروه مهاجرين از خدا بترسيد و سلطه و قدرت پيغمبر صلى الله عليه و آله را از خاندان او كه خدا قرار داده است بيرون نبريد بخدا سوگند ما اهل بيعت به اين مقام از شما سزاوارتر و بر حق تریم و شما از نفس خود پيروى نكنيد كه از راه حق دور می افتيد ، آنگاه على عليه السلام بدون اينكه بيعت كند به خانه برگشت و ملازم خانه شد تا حضرت زهرا عليها السلام رحلت فرمود و آنوقت ناچار بيعت نمود (3) .

اعتراض بعضى از صحابه به ابوبكر:

وقتی خلافت ابوبكر استقرار يافت عده معدودى از صحابه در روز پنجم رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله متفقا در مسجد حضور يافتند و به نصيحت ابوبكر پرداختند،ابتداء ابوذر غفارى پس از حمد خدا و ذكر نیک پيغمبر صلى الله عليه و آله خطاب به ابوبكر كرد و گفت: اى ابوبكر منصب خلافت را از على عليه السلام گرفتن موجب نافرمانى خدا و رسول ميباشد و شخص عاقل و دوراندیش انديش سراى آخرت را كه‏ جاودانى و لا يزال است به زندگى زودگذر دنيا نمی فروشد و شما هم نظير آنرا از امت های گذشته شنيده‏ايد،اين اقدام شما جز به زيان خود و مسلمين ثمره ديگرى بار نخواهد آورد و من اى ابوبكر از نظر مصلحت كلى اسلام اين سخنان را به تو ميگويم و اكنون تو در پذيرفتن آن مختارى.

پس از ابوذر سلمان و خالد بن سعد فضائل على عليه السلام و شايستگى او را به مقام خلافت به زبان آوردند و ابوبكر را ازاين مقام غاصبانه بيمناك نمودند،آنگاه رو به مهاجرين و انصار كرده و گفتند كه موأنست مسلمين را به منافات مبدل نكنيد و به خاطر هوى و هوس خود با دين و مذهب بازى مكنيد.

سپس خالد بن سعد به ابوبكر گفت كه بيعت انصار با تو به تحريك عمر و در نتيجه اختلاف دو طايفه اوس و خزرج انجام شده است نه به رضا و رغبت خود آنها و چنين بيعتى چندان ارزشى نخواهد داشت.

ابو ايوب انصارى و عثمان بن حنيف و عمار ياسر نيز بپا خاسته و هر يك در فضل و شرف و برترى و حقانيت على عليه السلام سخن‏ها گفتند و از فداكارى‏ها و جانبازيهاى او در غزوات ياد آور شدند بطوريكه ابوبكر تحت تأثير سخنان اصحاب و ياران على عليه السلام پريشان و آشفته خاطر شد و از مسجد خارج گرديد و به منزل خود رفت و براى مسلمين بدين شرح پيغام فرستاد: اكنون كه شما را بر من رغبتى نيست ديگرى را براى خلافت انتخاب كنيد.

عمر چون انديشه و اراده ابوبكر را متزلزل ديد فورا بسوى وى شتافت و در حاليكه آشفته و غضبناك بود با او صحبت نمود و مجددا وى را به مسجد آورد و براى اينكه نيروى هر گونه مجادله و بحث را از مردم بگيرد دستور داد گروهى با شمشيرهاى برهنه در طرفين ابوبكر حركت كنند و اجازه ندهند كه كسى وارد بحث و گفتگو با ابوبكر شود،اين تدبير عمر براى بار دوم حشمت و شكوه ابوبكر را زيادتر نمود و ديگر كسى جرأت نكرد كه با وى بگفتگو پردازد.

=================

 پی نوشت ها :

(1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص 153 نامه معاويه بامير المؤمنين عليه السلام مراجعه شود.
(2) بعضى نوشته‏اند كه عمر دستور داد براى آتش زدن درب خانه هيزم بياورند و ساكنين خانه را تهديد نمود كه اگر بيرون نیاييد خانه را آتش ميزنم فاطمه عليها السلام بر در خانه آمد و فرمود اى پسر خطاب آمده‏اى كه خانه ما را بسوزانى؟گفت بلى تا بيرون آيند و با خليفه پيغمبر بيعت كنند(عقد الفريد جزء سيم ص 63)
حافظ ابراهيم مصرى در اينمورد در مدح و تمجيد عمر گويد:
و كلمة لعلى قالها عمر / اكرم بسامعها اعظم بملقيها / حرقت بيتك لا ابقى عليك بها
ان لم تبايع و بنت المصطفى فيها / ما كان غير ابى حفص بقائلها / يوما لفارس عدنان و حاميها
خلاصه مضمون اين اشعار چنين است يعنى غير از عمر كسى نميتوانست به على كه يكه سوار قبيله عدنان بود و به حمايت كنندگان او بگويد اگر بيعت نكنى خانه‏ات را آتش ميزنم با اينكه دختر پيغمبر در آن خانه است. (نقل از شبهاى پيشاور)
برخى هم گويند بدستور خالد درب منزل را كندند و يك عده هم از پشت بام داخل منزل شدند .آنچه محرز و مسلم است اينست كه على عليه السلام را به زور و  اجبار براى بيعت با ابوبكر برده‏اند.

(3) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص 134

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:49 توسط یک شاخه گل| |

 

 ميزان علم ابوبكرو حضرت علی (ع)


یکی از صفاتى كه در جانشينی پيامبر معتبر مى دانند علم و اجتهاد است، اكنون بايد ديد مراتب علم ابوبكر چه بوده است؟

فقط در حدّ علومى كه داشتن آنها شايسته يك عالم اسلامى است، (نه جانشين پيامبر) خصوصيّات ابوبكر را برّرسى مى كنيم:


جلال الدّين سيوطى كه از كبار محقّقين اهل سنّت است، و نزد بزرگان آنان، از مقامى والا برخوردار است در كتاب «الاتقان فى علوم القران» مى نويسد:

آنچه از ابوبكر در تفسير قرآن رسيده است از ده مورد تجاوز نمى كند(1)

و همين سيوطى درباره اميرالمؤمنين عليه السّلام چند سطر بعد از عبارت بالا مى نويسد:

علم علىّ به قرآن در حدّى بود كه در محافل عمومى ندا درمى داد كه: اى مردم، هرچه از علوم قرآنى مى خواهيد از من بپرسيد، حتى خصوصيّات نزول آيات كه آيا در شب يا روز، سفر يا حضر نازل شده است نزد من موجود است(2)

امّا از نظر حديث، كه طبعاً در مدتى نسبتاًطولانى، كه اينها در اطراف رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم بودند بايد نسبت به مسائل مختلف، احاديثى را از آن بزرگوار روايت كرده باشند، ولى مى بينيم باز همين سيوطى در احوالات ابوبكر مى گويد:

عدد روايات نقل شده از ابوبكر به هشتاد نمى رسد(3)

و حال آنكه معروف ترین محقّقين اهل سنّت در كتابهاى مختلف تفسير، حديث، رجال، سيره و تاريخ به مناسبتهاى مختلف، مراتب علمى علىّ بن ابيطالب عليه السّلام را ذكر كرده اند.

مثلاً در ذيل آيه كريمه: وَتَعِيَهَا اُذُنٌ وَاعِيَةٌ : و اين (عبرت و اندرز) را گوشى فراگير فرا مى گيرد (4) همه مفسّرين اهل سنّت مى گويند(5): مراد از «اُذُن واعيه: گوش فراگير» علىّ بن ابيطالب عليه السّلام است، و اوست كه سراپا گوش است براى هر دانشى و معرفتى و حقّى و حقيقتى و پندى و اندرزى، و نيز بدرستى و خوبى و كمال فرامى گيرد و در آن خطا نمى كند و فراموشى ندارد.و آن حضرت خود میگوید که بعد از آن چیزی نشنیده ام که فراموش کرده باشم.

و نيز در تفاسير و كتابهاى حديثشان به طرق مكرّر موجود است كه: رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم درباره اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمودند: اَنا مدينةُ العِلْمِ وَعَلِيٌّ بابها فَمَنْ اَرادَ المَدِينَةَ فَلْيَأْتِ البَابَ(6)، و نيز فرمودند: اَنَا دارُ الحِكْمَةِ وعَلِيٌّ بابُها(7)، و اَنَا مدينَةُ الفِقْهِ وعَلِيٌّ بابُها(8)

و اساساً پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم، اميرالمؤمنين عليه السّلام را مرجع علمى امّت در موارد اختلاف قرار داده و در حق آن حضرت فرمودند: يا عليُّ اَنْتَ تُبَيِّنُ لاُمَّتي ما اخْتَلَفُوا فيه مِنْ بَعْدِي(9): تو بيان مى كنى براى امّت من آنچه را كه بعد از من در آن اختلاف خواهند كرد، و اين عيناً همان مقامى است كه خداوند متعال در قرآن كريم براى رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم قرار داده است:

(فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً)(10)

" پس نه، بخداى تو سوگند كه: مدّعيان پيروى تو ايمان ندارند (و از مؤمنين بشمار نمى روند) مگر اينكه در امور مورد منازعه، تو را حاكم قرار بدهند و در مقابل قضاوت تو بدون اينكه كوچكترين تنگى در سينه خود (از ناحيه قضاوتت) بيابند سر تسليم فرود آورند."

 

آرى، عيناً همين مقامى را كه خداوند متعال با اين تأكيدات (كه بر آشنايان به علم بلاغت مخفى نيست) براى پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم قرار داده است، رسول خدا (ص) نیزبه وجود همان مقام در اميرالمؤمنين (ع) خبر مى دهد.


و به همين جهت بود كه ابن عبّاس مى گويد: اگر در مسأله اى از علىّ ابن ابيطالب عليه السّلام مطلبى به ما برسد در انتظار گفته كسی ديگرى نخواهيم بود(11). و نيز ابن عبّاس مى گويد: اگر علم را ده جزء كنيم، نُه جزء آن نزد علىّ بن ابيطالب عليه السّلام است و يك جزئش بين صحابه و تابعين و ساير افراد امّت است كه باز علىّ بن ابيطالب عليه السّلام در آن يك جزء با ديگران شريك است(12)


و حافظ نَوَوى مى گويد: كبار صحابه اخذ به فتاواى اميرالمؤمنين عليه السّلام مى نمودند و در مسائل و مشكلات به ايشان رجوع مى كردند، وهذا امرٌ مشهور: و اين امرى است مشهور كه همه مى دانند(13). مرادشان از كبار صحابه هميشه ابوبكر، عمر، عثمان، عبدالرّحمن بن عوف، سعد بن ابى وقّاص، طلحه و زبير و امثال اينان است.


ابن حزم اندلسى (كه بدون شكّ از نواصب است، و در دشمنى با اميرالمؤمنين عليه السّلام گوى سبقت را از عدّه زيادى ربوده است) در كتاب «الإحْكام فى اُصول الأحكام» طىّ چند صفحه موارد زيادى از جهل صحابه به احكام شرعى را نشان مى دهد و بخصوص از ابوبكر، عمر، عثمان و عايشه اسم مى برد، و جهل آنها را در خصوص مواردى نام می برد  و نه تنها در هیچ موردی نامی از علىّ بن ابيطالب عليه السّلام نمى برد بلكه بالعكس، مى نويسد كه: در حلّ اين مجهولات به علىّ بن ابيطالب عليه السّلام مراجعه مى كردند، و ايشان حكم خداوند متعال را براى آن جُهّال بيان مى فرمودند(14)


اين بود حال ابوبكر در ارتباط با صفت «علم»، كه يكى از اوصافى است كه وجودش را خود اهل سنّت در خليفه و جانشين رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم معتبر مى دانند.

و بايد دانست كه عمر بن خطّاب و عثمان بن عفّان نيز نسبت به اين اوصاف وضعيّتى نه مشابه، بلكه به مراتب بدتر از ابوبكر دارند(15)، ولى چون ما در مقام تحقيق در خلافت ابوبكر هستيم به برّرسى وجود آن اوصاف در او اكتفا مى نمائيم.

(أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمْ مَن لاَ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)(16)

 پس آيا كسى كه به سوى حقّ و واقع هدايت مى كند سزاوارتر است به اينكه از او تبعيّت شود يا كسى كه هدايت نشده است مگر اينكه هدايتش كنند؟ پس چيست براى شما چگونه قضاوت مى كنيد.


بى مناسبت نيست كه در خاتمه اين بحث، قضيه اى را از كتاب (صحيح بخارى) نقل كنم كه هم به عدالت و هم به علم ارتباط دارد:


اموالى را در زمان خلافت ابوبكر از بحرين به مدينه آوردند، جابر ابن عبدالله انصارى در مجلس ابوبكر بود، اظهار كرد كه: قبل از اينكه رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم از دنيا بروند به من وعده فرمودند كه وقتى اموال بحرين برسد فلان مقدار از آن به تو خواهم داد، ابوبكر بدون اينكه از جابر مطالبه شاهد نمايد، به صرف اظهار او، همان مبلغ را به او بخشيد(17)، و همه مى دانند كه هيچكس در حقّ جابر، مدّعى مقام عصمت نشده است.

امّا فاطمه زهراء عليها السّلام با آن مناقب و فضائل زيادى كه خود اهل سنّت در كتابهاى مختلفشان آنها را ذكر كرده اند(18)، و حتى بر اساس احاديثى كه در فضائل آن صدّيقه وارد شده در صحيح بخارى و غير صحيح بخارى، بعضى از بزرگانشان قائل به اين شده اند كه: هِيَ اَفْضَلُ مِنَ الشّيخين: او يعنى فاطمه زهراء (س) از ابوبكر و عمر برتر است، و حال آنكه اين كلام را در حقّ اميرالمؤمنين نمى گويند، در عين حال، چنين فاطمه اى با چنين مقاماتى، مدّعى است كه پدرم قبل از رحلتش فدك را به من بخشيده، و ابوبكر از او شاهد مى طلبد!!

جابر بن عبدالله فاقد مقام عصمت است، ولى به صرف صحابى بودن (بنا بر توجيه شارحين صحيح بخارى) قولش مقبول است، چرا كه از جابر بعید نست كه بر پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم دروغ ببندد، ولى از فاطمه زهرائى كه داراى مقام عصمت است و نیز تنها دختر پیامبرمطالبه شاهد مى كند!!


خوب است علما و دانشمندان اهل سنت عقول و افكار خود را رويهم بريزند، و تا قيامت فكر كنند و ببينند، آيا مى توانند توجيه معقول مقبولى در ارتباط با اين عكس العمل ابوبكر بتراشند؟ آيا جوابى قانع كننده براى اين دو عكس العمل متنافى از خليفه اوّلشان با اين دو مورد خواهند يافت؟

=================

منابع:

(1) لاتقان فى علوم القرآن: جزء دوم / 187، چاپ مصر.
(2) مدرك سابق.
(3) تاريخ الخلفاء سيوطى: ص41.
(4) سوره حاقّه: 69/12.
(5) بوستان معرفت: بخش بيستم/387 تا 402، انتشارت منير تهران.
(6) بوستان معرفت: بخش اوّل و دوّم/53 تا 80، ونفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار: ج10 و 11 و 12.
(7) بوستان معرفت: بخش اوّل و دوّم/53 تا 80، ونفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار: ج10 و 11 و 12.
(8) بوستان معرفت: بخش اوّل و دوّم/53 تا 80، ونفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار: ج10 و 11 و 12.
(9) بوستان معرفت: بخش اوّل و دوّم/53 تا 80، ونفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار: ج10 و 11 و 12.
(10) سوره نساء: 4/65.
(11) تهذيب الاسماء واللّغات: ج1/346.
(12) تهذيب الاسماء واللّغات: ج1/346.
(13) تهذيب الاسماء واللّغات: ج1/346.
(14) الاحكام فى اصول الاحكام: ص244 تا 248، و نيز رجوع شود به كتاب بوستان معرفت كه مؤلّف از حدود 150 مدرك از كتابهاى اهل سنّت، شؤونات علمى اميرالمؤمنين عليه السّلام و خاندان نبوّت عليهم السّلام را در چهل بخش بيان فرموده است.
(15) الغدير: ج6 و 7 و 8.
(16) سوره يونس: 10/35.
(17) الكواكب الدرارى فى شرح البخارى: ج10/125، فتح البارى فى شرح البخارى: ج4/375، عمدة القارى فى شرح البخارى: ج12/121.
(18) مسند احمد: ج6/282، طبقات ابن سعد: ج8/19 تا 30، حلية الاولياء: ج2/39، 43، المستدرك: ج3/151 تا 161، الاستيعاب: ج4/1893، جامع الاصول: ج9/125، اُسد الغابة: ج7/220، تهذيب الكمال: 169، مجمع الزّوائد: ج9/201 تا 212، الاصابة: ج13/71، كنز العمّال: ج13/674 وشذرات الذّهب: ج1/9 و10 و15.

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:37 توسط یک شاخه گل| |

جنگ جمل (قسمت آخر)

فرماندهان زير دست على عليه السلام مانند مالك اشتر و عمار ياسر و ديگران هر يك بنوبه خود رشادتها نموده و دشمن را مانند برگ خزان بزمين فرو ريختند،از آنسو طلحه نيز مردم را به صبر و مقاومت دعوت نموده و از پراكندگى و فرار آنها جلوگيرى ميكرد.در اينموقع مروان بن حكم كه از طلحه چندان خوشدل نبود پشت سر غلام خود كمين كرده و تيرى جانگداز و زهر آلود بسوى طلحه انداخت كه اتفاقا آن تير هم مؤثر واقع شد و طلحه را بهلاكت رسانيد.

با مرگ طلحه سپاهيان جمل پراكنده شده و فرار نمودند و لشگريان على عليه السلام هم به تعقیب آنها پرداختند و تنها قبيله بنى ضبه مانده بود كه اطراف هودج عايشه را گرفته و با سر سختى عجيبى از او دفاع ميكردند.

فرماندهان على عليه السلام با شجاعت بى نظيرى به حمله پرداخته و رو به هودج عايشه گذاشتند،هر دستى كه مهار شتر عايشه را ميگرفت بضرب شمشير لشگريان على‏عليه السلام از بازو ميافتاد تا اينكه عبد الرحمن بن صرد و به نقل بعضى دیگر امام حسن عليه السلام خود را بشتر رسانيده و آنرا پى نمود،هودج در افتاد و مدافعين آن هم فرار كردند.

على عليه السلام  نزد عايشه آمد و فرمود:

يا عايشة أهكذا امرك رسول الله ان تفعلى؟

(اى عايشه آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله ترا فرموده بود كه اين چنين كنى؟) عايشه گفت:

يا ابا الحسن ظفرت فاحسن و ملكت فاسجح!

(يا على ظفر يافتى نيكوئى كن و مالك شدى عفو و مدارا فرما!) (13) .

على عليه السلام محمد بن ابى بكر را مأمور نمود كه خواهرش عايشه را مراقبت كند و بعد هم او را بمدينه فرستاد.

جنگ جمل در روز سوم پايان يافت و لشگريان على عليه السلام شهر بصره را متصرف شدند و چنانكه سابقا اشاره شد لشگريان آنحضرت در حدود بيست هزار نفر بودند كه قريب هزار و هفتصد نفر بدرجه شهادت رسيدند و از سپاه جمل هم كه سى هزار نفر بودند در حدود سيزده هزار بقتل رسيدند و در هر حال فتنه بزرگى بود كه بدست عايشه و بدستيارى طلحه و زبير بر پا شده بود و نتيجه اين فتنه و فساد بمرگ طلحه و زبير انجاميد و رفتار على عليه السلام با عايشه و مردم مغلوب بصره هم،سيماى بزرگوارى و جوانمردى او را آشكار ساخت.

فراريان سپاه جمل كه در اطراف بصره متوارى بودند جرأت بيرون آمدن از مخفيگاه‏هاى خود را نداشتند على عليه السلام فرمان داد كه هر كس سلاح خود را زمين گذارد و تسليم شود مشمول فرمان عفو عمومى است،بصريها كه در انتظار بودند آنجناب به تلافى گذشته خواهد پرداخت از شنيدن اين خبر مسرور شدند و اسلحه را كنار گذاشته و بخانه‏هاى خود رفتند.

على عليه السلام دستور داد كه مردم روز جمعه در مسجد جامع بصره براى‏نماز حاضر شوند و اهل بصره هم حضور يافته و با آنجناب نماز خواندند و پس از نماز على عليه السلام بپا خاست و آنان را مورد مذمت قرار داد و فرمود:

كنتم جند المرأة و اتباع البهيمة،رغا فاجبتم و عقر فهربتم،اخلاقكم دقاق و عهدكم شقاق و دينكم نفاق... (14) .

(اى مردم بصره شما سپاه زنى و پيروان چارپائى (شتر عايشه) بوديد،بصداى شتر جمع شديد و چون پى شد فرار كرديد،اخلاق شما سست،و پيمانتان ناپايدار و آيين شما دوروئى است.. .)

مردم بصره از استماع بيانات على عليه السلام شرمنده و خجل شده و از گذشته معذرت خواستند و بيعت آنحضرت را پذيرفته و براى بار دوم در مسجد بيعت خود را تجديد نمودند.

على عليه السلام براى برقرارى نظم و آرامش چند روز در بصره توقف فرمود و در خلال اين مدت به منبر رفته و با خطبه‏هاى فصيح و آتشين مردم را بخدا پرستى و تقوى و پاكدامنى دعوت كرد و آنها را از ايجاد فتنه و فساد و گمراهى بر حذر داشت و اعمال خلاف و ناشايست عايشه و طلحه و زبير را به اهالى بصره كه خود نيز شاهد جريان آن بودند روشن كرد و نتيجه پيمان شكنى آنها را كه منجر به قتل عده زيادى گرديد به اطلاع مردم رسانيد و بالاخره پس از بيعت گرفتن و استقرار آرامش در آن منطقه عبد الله بن عباس را بفرماندارى آن شهر منصوب و خود نيز به همراهى لشگريان خويش راه كوفه را در پيش گرفت و براى بلاد ديگر نيز فرماندارانى اعزام كرده و مالك اشتر را هم به حكومت نصيبين منصوب نمود.

اين جنگ اثرات و نتايج سوئى را در بر داشت از جمله بر اساس معنوى اسلام لطمات بزرگى زد و حس كين خواهى را در عرب زنده نمود و اساس اختلاف و عداوت را در آنها استوار كرد زيرا اين جنگ ميان بيست هزار نفر سپاهيان على عليه السلام و سى هزار نفر سپاه جمل بود كه تلفات سه روزه آن در حدود پانزده هزارنفر و بعضى هم آنرا بالغ بر هيجده الى بيست و پنجهزار نفر نوشته‏اند.

ديگر از اثرات سياسى جنگ جمل اين بود كه اختلافات قبلى و تفرقه مسلمين را زيادتر نمود و راه وصول معاويه را بخلافت نزديكتر ساخت زيرا در طول اين مدت معاويه توانست با استفاده از فرصت به جمع آورى سپاه و فريب مردم اقدام كند و شورش عايشه و طلحه و زبير را در شام اهميت داده و زمينه را براى مخالفت با على عليه السلام به بهانه خونخواهى عثمان آماده نمايد.

منابع:

(13) منتخب التواريخ ص 179ـناسخ كتاب امير المؤمنين كتاب جمل ص .85

(14) نهج البلاغه كلام .13

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 0:23 توسط یک شاخه گل| |

Design By : Night Melody